تبليغاتX
هر کسی هم نفسم شد دست آخر ...؟

زاغی سیاه و خسته به مقراض بالهاش 

پیراهن حریر شفق رابرید و رفت

من در حضور باغ برهنه 

در لحظه ی عبور شبانگاه

پلک جوانه ها را

  آهسته می گشایم و می گویم

 ایا 

 اینان 

 رویای رندگی را 

 در آفتاب و باران 

بر آستان فردا احساس می کنند ؟

در دوردست باغ برهنه چکاوکی

بر شاخه می سراید 

 این چند برگ پیر 

وقتی گسست از شاخ 

آن دم جوانه های جوان

باز می شود

 بیداری بهار 

 آغاز می شود


شفیعی کدکنی


یا علی

داغ کن - کلوب دات کام
+ نوشته شده در 88/08/22ساعت 14 توسط هادی |