رنگ باران

ﻋﺎﺷﻖ ﺗﺮﯾﻦ ﻣﺮﺩ ﺁﺩﻡ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﻬﺸﺖ ﺭﺍﺑﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺣﻮﺍ ﻓﺮﻭﺧﺖ،
ﺣﻮﺍ ﮐﻪ ﺑﻐﺾ ﮐﻨﺪ ﺣﺘﯽ ﺧﺪﺍ ﻫﻢ ﺍﮔﺮ ﺳﯿﺐ ﺑﯿﺎﻭﺭﺩ، ﭼﯿﺰﯼ ﺟﺰ ﺁﻏﻮﺵ ﺁﺩﻡﺁﺭﺍﻣﺶ ﻧﻤﯿﮑﻨﺪ ...
ﺧﻮﺵ ﺑﻪ ﺣﺎﻟﺖ ﺁﺩﻡ ...ﺧﻮﺩﺕ ﺑﻮﺩﯼ ﻭ ﺣﻮﺍﯾﺖ ...ﻭﮔﺮﻧﻪ ﺣﻮﺍﯼ ﺗﻮ ﻫﻢ ﻫﻮﺍﯾﯽ ﻣﯿﺸﺪ !......
ﻭﺧﻮﺵ ﺑﻪ ﺣﺎﻟﺖ ﺣﻮﺍ ... ﺗﻨﻬﺎ ﺣﻮﺍﯼ ﺯﻣﯿﻦ ﺗﻮ ﺑﻮﺩﯼ ...ﻭﮔﺮﻧﻪ ﺁﺩﻡ ﻫﻮﺍﯼ ﺣﻮﺍﻫﺎﯾﯽ ﺩﯾﮕﺮﺩﺍﺷﺖ ...
ﺩﯾﮕﺮ ﻧﻪ ﺁﺩﻡ،ﺁﻥ ﺁﺩﻡ ﺍﺳﺖ ﻭﻧﻪ ﺣﻮﺍ، ﺁﻥ ﺣﻮﺍ ....
ﻣﻦ ﻭﺗﻮ،ﺯﺍﺩﻩ ﯼ ﮐﺪﺍﻣﯿﻦ ﺩﻭ ﻧﺨﺴﺘﯿﻨﯿﻢ؟؟؟ ﮐﻪ ﻧﻪ ﺑﻮﯼ ﺁﺩﻣﯿﺖ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﻭ ﻧﻪ
ﻫﻮﺱ ﺣﻮﺍ .... ؟!
ﻭﻗﺘﯽ ﺳﺎﯾﻪ ﻫﺎ ﺑﻮﯼ ﺍﻧﺴﺎﻧﯿﺖ ﻧﻤﯽ ﺩﻫﻨﺪ ! ﻫﻤﺎﻥ ﺑﻬﺘﺮ ﮐﻪ ﺳﺎﯾﻪ ﺍﯼ ﺑﺎﻻﯼ ﺳﺮﺕﻧﺒﺎﺷﺪ ...
ﺍﯾﻨﺠﺎﺑﺮﺍﯼ ﺣﻮﺍﺑﻮﺩﻥ ...ﺁﺩﻡ ﮐﻢ ﺍﺳﺖ ...
ﺑﻪ ﺟﺮﻡ ﻭﺳﻮﺳﻪ ﭼﻪ ﻃﻌﻨﻪ ﻫﺎ ﮐﻪ ﻧﺸﻨﯿﺪﯼ ﺣﻮﺍ .... ﭘﺲ ﺍﺯ ﺗﻮ ﻫﻤﻪ ﺗﺎ ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻨﺪﺁﺩﻡ ﺷﺪﻧﺪ !...
ﭼﻪ ﺻﺎﺩﻗﺎﻧﻪ ﺣﻮﺍﺷﺪﯼ ﻭ ... ﭼﻪ ﺭﯾﺎﮐﺎﺭﺍﻧﻪ ﺁﺩﻣﯿﻢ !...
ﺗﻮﺁﺩﻡ ... ﻣﻦ ﺣﻮﺍ ...
ﺑﯿﺎ ﺟﻬﺎﻧﯽ ﺩﯾﮕﺮ ﺁﻏﺎﺯ ﮐﻨﯿﻢ ... ﻋﺸﻖ ﺑﻮﺭﺯ ... ﺩﻭﺳﺘﻢ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ ...ﺗﺎﺯﻩ ﺳﯿﺐﭼﯿﺪﻩ ﺍﻡ !
ﺣﻮﺍﺑﻮﺩﻥ ﺗﺎﻭﺍﻥ ﺳﻨﮕﯿﻨﯽ ﺩﺍﺭﺩ ...ﻭﻗﺘﯽ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﺮﺩﻡ ﻭ ﺑﺎﺯﺩﻡ ﺑﻪ ﻫﻮﺍﻧﯿﺎﺯﺩﺍﺭﻧﺪ !...
ﺣﻮﺍ !... ﺭﺍﺳﺖ ﺑﮕﻮ ﺗﻮ ﻣﮕﺮﺳﯿﺐ ﺭﺍﭘﻮﺳﺖ ﮐﻨﺪﯼ ﻭﺧﻮﺭﺩﯼ ﮐﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪﭘﻮﺳﺖ ﻣﺎﺭﺍ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ؟
ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪ،ﺷﺎﯾﺪﺷﯿﻄﺎﻥ ﻋﺎﺷﻖ ﺣﻮﺍﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺁﺩﻡ ﺳﺠﺪﻩ ﻧﮑﺮﺩ ...

+ سلام :)
  پاییز فصل عاشقانه های ارام ... دوست دارم این فصل رو...امروز ی اتفاق خوش افتاد...خیلی خوش..

++ فردا راهی ی خونه ی جدید و دانشگاهم و کلی اتفاق دیگه از جنس دیروز .

+ + یکی بگه چرا من از هیچ سایتی نمیتونم عکس آپلود کنم؟/ :(

+ تــاریـخ چهارشنبه دوم مهر 1393 ساعـت 23:44 به قـلـم مينا |
 

میخوام  ی مدتی برم که نباشم ، برم  که گم و گور شم.

کاش میشد خودمو بردارمو ببرم ی جای دور.کاش میشد با خودم تنها باشم.

نمیدونم چم شده.

برمیگردم ،

تا خدا چی بخواد .

 

+ صدای اذان...در باز حیاط...نسیمی ک میزنه تو خونه ...مینایی که فکر رفتنو نبودنه ... که دلش شوره که گرفته...که میخواد خودشو برداره ببره ی جای دور، با دفترو قلمی که مدتهاست تو کشوی میزش داره خاک میخوره...

+ تــاریـخ دوشنبه هفدهم شهریور 1393 ساعـت 19:48 به قـلـم مينا
 

ﮔﻠﻮﻟﻪ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺴﺖ،
ﺗﻔﻨﮓ ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﺴﺖ،
ﺷﮑﺎﺭﭼﯽ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺴﺖ،

ﭘﺮﻧﺪﻩ ﺩﺍﺷﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﻮﺟﻪﻫﺎﯾﺶ ﻏﺬﺍ ﻣﯿﺒﺮﺩ...؛...
ﺧﺪﺍ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺴﺖ ....!
ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺴﺖ؟!!!

"ﺣﺴﯿﻦ ﭘﻨﺎﻫﯽ"

 

پ.ن: فکر کنم بهش میگن حکمت خدا...نمیدونم من سر درنمیارم ولی حرف حسین پتاهی رو دوست داشتم.

 

+ دل مینا بازم گرفته...  
   
 هوا چقدر عالیه  الان تو این ساعت تو این لحظه رو به روی در باز حیاط نشستم و نسیم خنکی بوی پاییزو به مشامم میرسونه، قدم زدن میخوام ...

 + + غروب جمعه و این دلتنگی منو یاد ترانه " جمعه " فرهاد انداخت ...
     
  عمر جمعه به هزار سال میرسه               جمعه ها غم دیگه بیداد میکنه
        آدم از دست خودش خسته میشه            با لبای بسته فریاد میکنه

 

+ تــاریـخ جمعه چهاردهم شهریور 1393 ساعـت 20:31 به قـلـم مينا |
خب آدمی ست دیگر...
دلش تنگ می‌شود ...
حتی برای کسی که دو ساعت پیش برای اولین بار دیده...
الان باید علامت تعجب بگذارم جلوی این جمله ؟...
آدم ها از یک جایی در زندگی ات پیدا می شوند که فکرش را نمی‌کنی ...
از همانجا که گم می ‌شوند...
تعدادشان هم کم نیست هی می آیند و می روند اما این تویی که توی آمدن یکی‌شان گیر می‌کنی و وای به حالت اگر که او فقط آمده باشد سلامی بکند و برود.


- مهسا ملک مرزبان

 

 

+ دیروز فیلم ندیدم :( یعنی اصلا فرصت نشد از ساعت ۸ صبح تا ۹ شب بیرون بودم وقتی ام رسیدم خونه متل جنازه بودم ساعت ۱۰:۳۰ دیگه افتادم صبح امروز چشمو باز کردم و دیدم ساعت ۸:۱۵ .
خدایاااااااااااا کمتر از ی ماه دیگه باید برم برای دانشگاه ... ای خدا..........

+ تــاریـخ پنجشنبه سیزدهم شهریور 1393 ساعـت 10:40 به قـلـم مينا |
حسّ و حال همه ی ثانیـه ها ریخت به هم

شوق یک رابطه با حاشیه ها ریخت به هم

 

گفته بودم به کسی عشق نخواهم ورزید

 آمدیّ و همـه ی فرضیه ها ریخت به هم!

 

روح غمگینِ تـــو در کالبدم جا خوش کرد

 سرفه کردی و نظام ریه ها ریخت به هم

 

در کنـــار تــــو قدم مــــی زدم و دور و بـــرم

 چشم ها پُر خون شد، قرنیه ها ریخت به هم

 

روضه خوان خواست که از غصه ی ما یاد کند

 سینه ها پــاره شد و مرثیه ها ریخت بــه هم

 

پای عشق تـــو برادر کُشــی افتاد به راه

 شهر از وحشت نرخ دیه ها ریخت به هم

 

بُغض کردیم و حسودان جهان شاد شدند

 دلمان تنگ شد وُ قافیــه ها ریخت به هم

.

.

 

من که هرگز به تو نارو نزدم حضرتِ عشق!

پس چرا زندگیِ ساده ی ما ریخت به هم؟

 

                                                                " امید صباغ نو"


برچسب‌ها:
شعر
+ تــاریـخ شنبه هشتم شهریور 1393 ساعـت 15:25 به قـلـم مينا |

آهنگ وبلاگو تغییر دادم...

از وقتی از وبلاگ میم  عزیز دانلود کردم این آهنگو روزی صدبار گوشش میدم...

ممنونم دوستم

+ تــاریـخ جمعه هفتم شهریور 1393 ساعـت 14:10 به قـلـم مينا |
سلام

امروز هم مثل عادت هفته های قبل فیلم دیدم.
بنا به دلایلی هفته ی گذشته پست فیلم نداشتم ولی نگاه کردم ، خیلیم فیلم خوبی بود  ولی ی کم ناراحت کننده.

+از  مریم عزیزم تشکر میکنم  بخاطر پیشنهادش  امروز مری و مکس رو دیدم.


برچسب‌ها:
فیلم
ادامه مطلب
+ تــاریـخ چهارشنبه پنجم شهریور 1393 ساعـت 19:21 به قـلـم مينا |
آمده‌ام که سر نهم، عشق تو را به سر برم
ور تو بگوییم که نی، نی شکنم، شکر برم

آمده‌ام چو عقل و جان، از همه دیده‌ها نهان
تا سوی جان و دیدگان، مشعله نظر برم

آمده‌ام که ره زنم، بر سر گنج شه زنم
آمده‌ام که زر برم، زر نبرم خبر برم

گر شکند دل مرا جان بدهم به دل‌شکن
گر ز سرم کُله برد من ز میان کمر برم

اوست نشسته در نظر، من به کجا نظر کنم
اوست گرفته شهر دل، من به کجا سفر برم

آنکه ز زخم تیر او کوه شکاف می‌کند
پیش گشادِ تیر او، وای اگر سپر برم

گفتم آفتاب را گر ببری تو تاب خود
تاب تو را چو تب کند گفت بلی اگر برم

آنکه ز تاب روی او نور صفا به دل کشد
و آنکه ز جوی حسن او آب سوی جگر برم

در هوس خیال او همچو خیال گشته‌ام
وز سر رشک نام او نام رخ قمر برم

این غزلم جواب آن باده که داشت پیش من
گفت بخور نمی‌خوری پیش کسی دگر برم
                                                                      مولانا
برچسب‌ها:
شعر
+ تــاریـخ یکشنبه دوم شهریور 1393 ساعـت 21:42 به قـلـم مينا |
 

پس چون مشکلات از بالا و پایین آمدند و چشمهایت از وحشت فرورفتند و تمام وجودت لرزید گفتم کمک هایم در راه است و چشم دوختم ببینم که باورم میکنی اما به من شک داشتی .


 ( احزاب ۱۰)

 

+ اینجا داره بارون میاد  ... ممنونم ازت خدایا جانم

+ تــاریـخ دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393 ساعـت 19:46 به قـلـم مينا |
 

خداوندا ما از خیر دانستن حکمت این موضوع که چرا همیشه ی خدا صورتمان اوکی میباشد ولی درست در روزهایی که اوکی بودن صورت خیلی مهم است یک هو  یک جوش نافرم  سرو کله اش پیدا مشود گذشتیم. زیرا خودمان پی بردیم که در تقدیرمان نوشته شده است وديگر هيچ

 

+ بسی حالمان گرفته شد با ظاهر شدن این جوش  قشنگ

بعد نوشت: حالمان بیشتر گرفته شد وقتی با سمیه (سمی ی خودمان) صحبت کردیم و گفت من ۳ تا داستان کوتاه ترجمه کردم تو چی کردی؟؟... من چی کرددددددددددددددددددددددددم  هیچیی.
استرس اینجانب فزونی یافت وقتی یاد استاد مهیمنی ی این ترم افتادیم.
و لی از اونجا که اگه n روز هم وقت داشته باشیم برای انجام کاری در n-1 امین روز دست به کار میشویم از گرفتن تصمیم برای ترجمه ی داستان فعلا صرف نظر کردیم :دی. باشد تا در ترمهای آینده رستگار شویم .

+ تــاریـخ پنجشنبه بیست و سوم مرداد 1393 ساعـت 17:31 به قـلـم مينا |