تبليغاتX
هر کسی هم نفسم شد دست آخر ...؟

 

از پریشانی من گر خبرت نیست بپرس

هر سر زلف پریشان تو دوای من است

سر زلفت پریشان از غم کیست؟

سیه پوشیده ای از ماتم کیست؟

دو چشمت روزگار من سیاه کرد

نگاهت آشنا در عالم کیست؟

پریشان حالم، پریشان حالم، پریشانم وای، پریشانم

پریشانم وای، پریشانم وای، پریشانم وای، پریشانم

مرا نه سر نه سامان آفریدند

پریشانم پریشان آفریدند

پریشان خاطران رفتند در خاک

مرا از خاک ایشان آفریدند

پریشان حالم، پریشان حالم، پریشانم وای، پریشانم

پریشانم وای، پریشانم وای، پریشانم وای، پریشانم

دلم را سر به سر سودا گرفته

که در زلف بتان ما را گرفتند

ز بس نامردمی دیدم ز مردم

دلم از مردم دنیا گرفته

پریشان حالم، پریشان حالم، پریشانم وای، پریشانم

پریشانم وای، پریشانم وای، پریشانم وای، پریشانم

گذر از کوچه ی یارت نکردی

چرا پرسان بیمارت نکردی؟

سر و جان من پروانه خوی را

!فدای شمع رخسارت نکردی

پریشان حالم، پریشان حالم، پریشانم وای، پریشانم

پریشانم وای، پریشانم وای، پریشانم وای، پریشانم ...

یا علی

+ نوشته شده در 85/01/30ساعت 21 توسط هادی |

کاش می توانستم...

کاش می توانستم بنویسم

کاش آنقدر قدرت داشت قلمم تا می نوشتم از ...

نمی توانم هر کاری می کنم هر قدر به فکرم فشار می آورم نمی تونم بنویسم از ...

کاش قلم رو سرمه چشمانم می توانستم کنم و از شب کویر بنویسم چون شریعتی

کاش میتوانستم از اشک یتیمی بنویسم چون پروین

کاش می توانستم از رفتن و رسیدن با قایقی بنویسم چون سهراب

کاش می توانستم از مرگ انسانیت بنویسم چون مشیری

کاش می توانستم از همای رحمت از علی از حیدر کرار بنویسم چون شهریار

کاش می توانستم از نان پختن و ...و نان بودن بنویسم چون شاملو

کاش ...

کاش می توانستم بنویسم

ولی نمی توانم

...

ساده است نوازش سگی ولگرد

شاهد ان بود که چگونه زیر غلطکی می رود

و گفتن که سگ من نبود

ساده است ستایش گلی

چیدنش و از یاد بردن

که گلدان را آب باید داد

...

 

کاش ...

کاش...

قاصدک منتظرم

کاش می توانستم ولی نمی توانم ...

کاش می رسید صدایم به قاصدک

کاش فریادم ، نعره ام ، می رسید به گوشش

که از عمق وجودم بر آمده فریاد که :

قاصدک منتظرم ...

 

یا علی

+ نوشته شده در 85/01/27ساعت 13 توسط هادی |

ساده است نوازش سگی ولگرد ...

ساده است ستایش گلی ...

ساده است بهره جویی از انسان ...

ساده است با دیگران زیستن ...

زیستن سخت ساده است ...

سخت ساده است در اندوه نواله ناگزیری روز را شب کردن ، وقتی می دانی که در اشتباه و تباهی غوطه ور شده ای ...

ساده است قدم در راهی گذاشتن ، راهی که انتهایش پیدا نیست ...

ساده است رفتن ...

ساده است نرسیدن ...

آری زیستن سخت ساده است .......

یا علی

+ نوشته شده در 85/01/21ساعت 21 توسط هادی |

سلام

 امیدوارم که حالتون خوب باشه و ایام به کام ...

تا سال نو فقط 350 روز مونده ، سال1386رو پیشاپیش تبریک میگم امیدوارم که سال خوبی داشته باشید؟؟؟

فریدون مشیری

كنار دريا، با آب همزبان بودم .

ميان توده رنگين گوش ماهي ها،

ز اشتياق تماشا چو كودكان بودم !

به موج هاي رها شادباش مي گفتم !

به ماسه ها، به صدف ها، حباب ها، كف ها،

به ماهيان و به مرغابيان، چنان مجذوب،

كه راست گفتي، بيرون ازين جهان بودم .

نهيب زد دريا،

كه : « مرد !

اين همه در پيچ تاب آب مگرد !

چنين درين خس و خاشاك هرزه پوي، مپوي !

مرا در آينه آسمان تماشا كن !

دري به روي خود از سوي آسمان واكن !

دهان باز زمين در پي تو مي گردد !

از آنچه بر تو نوشته ست، ديده دريا كن !

زمين به خون تو تشنه ست ، آسماني باش !

بگرد و خود را در آن كرانه پيدا كن ! »

فریدون مشیری

 

یا علی

+ نوشته شده در 85/01/15ساعت 13 توسط هادی |

 

اردلان سرفراز

 

دلم تنگ است
دلم مي سوزد از باغي كه مي سوزد
نه ديداري
نه بيداري
 نه دستي از سر ياري
 مرا آشفته مي دارد
چنين آشفته بازاري
تمام عمر بستيم و شكستيم
 به جز بار پشيماني نبستيم
جواني را سفر كرديم تا مرگ
 نفهميديم به دنبال چه هستيم
 عجب آشفته بازاريست دنيا
 عجب بيهوده تكراريست دنيا
 ميان آنچه بايد باشد و نيست
عجب فرسوده ديواريست دنيا
 چه رنجي از محبت ها كشيديم
برهنه پا به تيغستان دويديم
 نگاهي آشنا در اين همه چشم
 نديديم و نديديم و نديديم
سبك باران ساحل ها نديدند
به دوش خستگان باريست دنيا
مرا درموج حسرت ها رها كرد
عجب يار وفاداريست دنيا
 عجب خواب پريشاني ست دنيا
عجب آشفته بازاريست دنيا
عجب بيهوده تكراريست دنيا
 ميان آنچه بايد باشد و نيست
 عجب فرسوده ديواريست دنيا

اردلان سر فراز

یا علی

+ نوشته شده در 85/01/04ساعت 19 توسط هادی |

 

 

پایان...

 

زندگی قصه تلخیست که از آغازش، بس که آزرده شدم چشم به پایان دارم...

 

یا علی

+ نوشته شده در 85/01/03ساعت 20 توسط هادی |