در اندوه مه غوطه ور بودم
روی افکارم قدم میزدم
در اوج در انتها در نهایت زمین
جایی که فاصله دست و ابر
جایی که فاصله چشم و آسمان
صِفر بود
صِفر
صِفر
صِفر ...
نهایت همون ابتدا بود
بی نهایت رو همون صفر می دیدم
چه راه بیهوده ای رفته بودم
از صِفر تا بی نهایت
و رسیده ام باز به صِفر ...

از نوشته های عاشق بارون
...
ـ یه قول بده ؟
ـ یعنی چی ؟
ـ یه قول بده خواهش می کنم !
ـ باشه بگو
ـ قول بده که دلت سیب نخواد!!!
ـ یع....نی چی ؟؟؟
ـ همین قول بده که دلت سیب نخواد ؟؟؟
ـ آها فهمید بابا نا سلامتی من آدمم تو حوا ...
ـ قول بده دیگه ..
ـ باشه قول میدم از الان تا همیشه دلم و چشمم سیب نخواد !!! راحت شدی ؟
ـ دوستت دارم ...
گذشت و
گذشت و
گذشت خیلی زیاد
شاید به تعداد سال هایی که کهف دیدن
یا نه کمتر!!!
کمتر ؟؟؟
به اندازه چشمی بر هم زدن!!!
ولی تا همیشه دلم سیب نمی خواد و چشمم سیب نمی بینه ...
الان می بینم : باغ سیبی رو نزدیک تنهایی خودم ...
آخه بهم قول نداده بود که دلش سیب نخواد ...

با اجازه عاشق پاییز ؟؟؟
از نوشته های عاشق بارون ...
یا علی
وقتی مسِئولیت ، وقتی عاطفه،وقتی محبت ،
اصلا وقتی تمام خوبیها در چند قدمی خانه ی ما می میرد ،
هیچ کس لحظه ای درنگ نمی کند که چرا ؟
برای چه ، به خاطر چه ؟رهگذران نیز مانند هوای روز مرگ تمام خوبیها سردنند ،
سرد سرد!
وقتی تمام خوبیها،با جام شوکران در دست ، سر گردانند ،
گویی به تماشای طنزترین نمایش سال آمده اند .
من ، تو ، او، چه کسی برای این مرگ خاموش فریاد می کشد ،
چنگ به دیوار می زند تا شاید کمی هوای این محیط پخته شود.
می دانی آنچه من را به او نزدیک می کند ، چیست ؟!
او یی که در گوشه ایی مبهم کز کرده است.
همان حس مشترک است .
هر دو داغداریم !
اشکهایت به چه کار ما می آیند؟!
سکه های زرینت به چه کار ما می آیند؟!
حتی نوازش دستهایت بعد از آن همه مرگ با ما غریبه اند!
ببین ! آن یکی می خندد !
ببین ! دیگری بشکن می زند !
ببین ! آن دیگری قهقهه سر می دهد !
می دانی در قانون آنها چند تبصره برای خوبی هست ؟!
آیا از خود می پرسند که چرا کسی در حاشیه ی زندگی می گرید .
...
آنچه من را به او نزدیک می کند !!!
همان حس مشترک است .
هر...دو...داغداریم !

یا علی