تبليغاتX
هر کسی هم نفسم شد دست آخر ...؟

 

سکوت شب در اعماق وجودم رخنه میکرد

مرا هم چون خود به سکوت دعوت میکرد

وقتی که تمام وجودم ساکت بود

سکوت مطلق

هیچ نوایی

هیچ صدایی

هیچ فکری

حتی هیچ سکوتی

نمی توانست سکوت درونی ام را بشکند

خیره خیره آخرین شعله های آتش را نگاه می کردم

شب پره ای عاشق هم خیره بود شعله های آتش را

آتشی که نور وجودش کم کم رو به خاموشی می رفت

شب پره زاویه دیدش را به امید اینکه دیدش خطا کرده باشد

تغییر میداد شاید بیشتر ببیند عمر معشوقش را

او هم خود را گول میزد چون من شاید

وقتی یه دور کامل آتش نیمه جان را زد

پروازی کوتاه و سقوطی بلند را

از زندگی تا زنده موندن تجربه کرد

تجربه ای

برای یک بار و برای همیشه

آخرین تجربه زندگی اش

شعله آتش جانی تازه برای لحظه ای پیدا کرد

ولی باز هم ولی این بار نا امید تر مرگ را تجربه می کرد

خیره خیره آخرین شعله های آتش نا امید خسته را نگاه می کردم...آتش

صدای دوستی مرا به خود آورد

_... خوابت نمی آد ؟

_ نه

_ من رفتم بخوابم

و من بودم و خاکستر آتش و شب پره

...

این بار ترانه فریدون فروغی بی اختیار در ذهنم تکرار می شد

چرا وقتی که آدم تنها میشه ...

...

یا علی

+ نوشته شده در 85/03/16ساعت 20 توسط هادی |