نگاه خیره پدر به سفره حقیر سحر
دختر سوال می کند : باز هم ... ؟
پسر در جوابش : خدا را باید شکر کرد که همین رو هم داریم
نگاه پر از سرزنش مادر به دختر
پسر صدای رادیو قدیمی را بلند می کند ...اللهم ...

پدر از سر سفره بلند می شود
و روی سجاده اش می نشیند
چشمانش پر از اشک است
و کتاب دعایی ، روبرویش
دست های پینه بسته اش به سوی آسمان
ولی اشک امان نمی دهد
***
چند دقیقه بیشتر تا اذان صبح باقی نیست
چراغ خانه روبرو خاموش است ...
***
صدای رادیو قدیمی باز هم پیچیده ...
ربنا ...
باز هم نگاه شرمسار پدر بر سفره دوخته شده
باز هم سوال دختر
باز هم پاسخ پسر
باز هم نگاه سرزنش مادر است در چشمان دختر
همه گرسنه اند
ولی می خواهند خود را سیر نشان دهند ...
شاید لقمه ای بیشتر به دختر ِ پر از سوال برسد ...
گربه شان هم چند وقت است که از انها دوری می کند
باز هم پدر است و
سجاده اشک
اوست ، سجاده ، اشک ، کتاب و دست به سوی اسمان ...
***
ضیافتی بر پاست
خانه رو بروی پر از نور است
صدای ربنا ... پیچیده
دختر اینجا هم سوال می کند : چرا باید تا اذان منتظر بمانیم ؟
نگاه شرمنده مادر
فرار چشمان مادر از نگاه سوال آمیز میهمانان ...
سوال دختر
در حرف های پدر ،
نگاه مادر و
خنده جمع گم می شود
میز غذا پر است از انواع غذا ها
گویی کسی گرسنه نیست
همه می خواهند خود را گرسنه نشان دهند ...
در آخر سطل زباله است که سیر می شود از مانده غذاها اینجا ...
؟؟؟
یا علی
بازم بوی پاییز پیچیده همه جا
باز هم پروازی دیگه داشتم
تا خیال کودکی
یاد روز اول مدرسه
ترس از محیط تازه
خوشحالی از بزرگ شدن
یاد خط هایی که باید می کشیدیم توی دفترچه مشق ...
یاد مهر صد آفرین ...
چه روزهای بود
گذشت چه زود
یادم میاد روز اول روزه گرفتنم
همون سالها بود ...
یاد روزهایی که همیشه منتظر تابستون بودیم
روزهایی که همیشه برای زود تموم شدنش هر کاری می کردیم
گذشت هفته ها ، ماه ها و فصل ها
گذشت سالهای کودکی
یاد اخرین روز مدرسه رفتنم
چه شوقی داشتیم
چه قرارهایی با هم گذاشتیم
یادش به خیر
دلم خیلی تنگ شده
می خوام باز هم تجربه کنم
حس اولین روز مدرسه را
می خوام باز هم از شنیدم آهنگ «هم شاگردی سلام »افسرده بشم
می خوام باز هم تجربه کنم مدرسه رفتن را
چه روز هایی بود
پاییز برای من بوی کتاب نو بود
کتاب نو برای من مدرسه رفتن بود
مدرسه برای من فرار بود
فرار برای من قرار توی کوچه های شهر بود
کوچه های شهر همه دوست بودن با قدم های ما ...
نگاه حسرتمون به حیاط کلاس
وقتی بچه ها ورزش داشتن و باید ریاضی می خوندیم
...
چه روزهایی بود
چقدر زود گذشتن
اون زمان فکرمون پی ، سیب و سینی ، بود ...

الان چی ...
یا علی