مرور می کنم
زندگی را
بودن را
دوست داشتن را
خواستن را
عشق را
آرزو را
توانستن را
حتی تنفر را
یادم رفته
طعم ِ نفرت ، عشق ، آرزو و زندگی ...
با آخرین سیگارم
دوره می کنم زندگی ام را
زندگی فنر وارم را
که همیشه گشته ام دور محوری
بی آنکه از محور دور شوم یا نزدیک
فقط سرگیجه ممتدی در وجودم ایجاد کرده
بسیار عمیق
به اندازه تمام دقیقه های زنده بودنم
چه چرخیدن بی هوده ای
تمام انرژی وجودم زخیره شده
تا شاید روزی بتوانم از این محور زندگی
با جهشی بلند
به اندازه تمام ثانیه های زنده بودنم
جدا شوم و اوج گیرم و
پرواز کنم
شاید به اندازه هزارمی از ثانیه
شاید باز هم اسیر محوری
دیگر می شوم؟؟؟!!!
و باز هم شروع سرگیجه ای دیگر ... ؟؟؟
آخرین جرعه دود سیگار
فرو می رود و سرگیجه ام را بیشتر می کند
و در فضای تاریک اتاق محو می شود
من می مانم و سرگیجه ای ابدی ...

یا علی