سلام
امروز بعد از حدود پانزده روز دوباره به وبلاگ سر زدم گرچه نتونستم کامنت ها رو جواب بدم ولی خوندم هم کامنت ها رو هم نوشته ای رو که قبل از این گذاشته بودم ...
همیشه از خود سانسوری بدم می امد ولی اونقد اسیر خود سانسوری شدم که مبادا کسی برنجه از حرفام به کسی بر بخوره که گاهی خودم هم از خوندن نوشته های خودم کلافه می شم .
گاهی اسمی رو نباید ببرم گاهی حرفی رو نباید بزنم گاهی نگاهی نکنم گاهی سلامی نکنم
ولی من اعتراف می کنم که یک ادم قوی نیستم تازه به این نتیجه رسیدم قبل از این فکر می کردم که اونقد قدرت دارم که بتونم با مشکلات مبارزه کنم ولی الان می دونم که نمی تونتم باید از جلوی بعضی از مشکلات فرار کنم یه چیز دیگه هم که تازه فهمیدم اینه که نه اینکه قوی نیستم خیلی هم ضعیفم خیلی
یه زمانی یه داستانی رو شنیدم خیلی برام خنده دار بود ولی الان من هم موقعیتی رو پیدا کردم مثل اون داستان
خلاصه داستان از این قرار بود :
زمانی پیری برای اینکه از ادم ها فاصله بگیره تا گناهی نکنه میره و توی جنگلی زندگی می کنه به مدت طولانی ... و اونجا به عبادت و زندگی بدون گناهش ادامه می داده تا اینکه بعد از سالها مجبور میشه که برگرده به شهر ... توی شهر پیر زنی اون به اون میگه که تو قاتل پسر منی و خون پسر من به گردن توست ...پیر مرد وقتی علت این حرف رو می پرسه ... زن جواب می ده که پسر اون برای دیدن پیر مرد راهی جنگل شده بوده تا از اون درس زندگی یاد بگیره که توی راه جونش رو از دست میده ... و پیر مرد می مونه و عذاب قتل ادمی ...
حالا من هم یه همچین موقعیتی رو دارم
خیلی سخته تحمل کردنش این عذاب داره من رو مثل چوب خشکی می شکنه ...
گفتم اسیر خود سانسوری شدم نمی تونم راحت حرفم رو بزنم
یه سوال دارم اینکه اون پسر توی راه دیدن مرادش جونش رو از دست میده پیر مرد چقد مقصر بوده ؟؟؟
یا اصلا مقصر بوده ؟
شاید اگه این سوال رو از من دو سال پیش می پرسیدن می گفتم پیر مرد اصلا تقصیری نداشته .
ولی الان نمی تون با این قاطعیت بگم که که همه گناه به گردن پسر بوده
اگه پیر مردی وجود نداشت و یا اینکه اون زندگی رو انتخاب نمی کرد پسری هم مرید ان نمی شد
اون کسی که این داستان رو برای من تعریف کرد اخر قصه رو برای من نگفت که بدونم پیر مرد چی کار می کنه و من باید اخر قصه رو خود بسازم و تموم کنم کار سختیه خیلی سخت ...
بعد از اینکه پست قبلی رو گذاشتم توی وبلاگ یه سفر یک روزه به جنگل داشتم راه سختی رو برای عبور انتخاب کرده بودم می خواستم تنها باشم و فکر کنم به اینکه اخر قصه رو بسازم ولی هر چقد فکر کرده بودم و تصمیم گرفته بودم همه در یک لحظه به هم ریخت دیدیم نمی تونم به این راحتی ها اخر قصه رو بنویسم و انجامش بدم .
حالا نمی خوام همین جوری از سر اینکه جوابی به من داده باشید چیزی بنویسید می خوام اگه شد وقت داشتید خودتون رو به جای من بزارید و یه کم فکر کنید و کمکم کنید
یا اون پسر که هست راه رو نشونم بده
چیزهای که نوشتم رو الان دوباره برای خودم خوندم خوب که فکر می کنم من اون پیر مرد نیستم شاید اون پسر باشم نمی دونم سر نوشت بد جوری داره با من بازی می کنه
بازم کلافه شدم ..
نمی دونم چرا یاد اون قسمت از کتاب شازده کوچلو افتادم که با روباه اشنا میشه
((...روباه آهکشان گفت: -هميشهی خدا يک پای بساط لنگ است!
اما پی حرفش را گرفت و گفت: -زندگی يکنواختی دارم. من مرغها را شکار میکنم آدمها مرا. همهی مرغها عين همند همهی آدمها هم عين همند. اين وضع يک خرده خلقم را تنگ میکند. اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگيم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پايی را میشناسم که باهر صدای پای ديگر فرق میکند: صدای پای ديگران مرا وادار میکند تو هفت تا سوراخ قايم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمهای مرا از سوراخم میکشد بيرون. تازه، نگاه کن آنجا آن گندمزار را میبينی؟ برای من که نان بخور نيستم گندم چيز بیفايدهای است. پس گندمزار هم مرا به ياد چيزی نمیاندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهليم کردی محشر میشود! گندم که طلايی رنگ است مرا به ياد تو میاندازد و صدای باد را هم که تو گندمزار میپيچد دوست خواهم داشت...
خاموش شد و مدت درازی شهريار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: -اگر دلت میخواهد منو اهلی کن!
شهريار کوچولو جواب داد: -دلم که خيلی میخواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. بايد بروم دوستانی پيدا کنم و از کلی چيزها سر در آرم.
روباه گفت: -آدم فقط از چيزهايی که اهلی کند میتواند سر در آرد. انسانها ديگر برای سر در آوردن از چيزها وقت ندارند. همه چيز را همين جور حاضر آماده از دکانها میخرند. اما چون دکانی نيست که دوست معامله کند آدمها ماندهاند بیدوست... تو اگر دوست میخواهی خب منو اهلی کن...))
یا علی ...
خیلی وقت بود که این جوری نمی نوشتم توی وبلاگ ...
شاید این آخرین پستی باشه که توی این وبلاگ می نویسم .
اگر تصمیم گرفتم که وبلاگ تازه ای داشته باشم یا همین جور نوشتن رو ادمه بدم هر ادرسی داشته باشم براتون می فرستم .
می خوام با همه شما درد دل کنم .
با کسایی که می شناسم و من رو می شناسن و همه کسایی که نمی دونن دارن وبلاگ چه کسی رو می خونن با همه کسایی که هر روز به این خونه خرابه سر می زدن و با همه کسایی که راهشون از بد روز گار به اینجا می افتاد ...
در هر صورت خیلی خسته ام من در دنیای مجازی با خیلی از ادمها ( اسم ها ) اشنا شدم .
چند نفر کمتر از انگشتان یک دست رو بیشتر ندیدم شاید با کمتر از تعداد انگشتان دو دست حرف زدم و صداشون رو شنیدم .
یه جورایی دنبال بهانه می گردم تا در این خونه رو تخته کنم مشکل از منه از من که نتونستم خودم رو با این اسم ها ساز گار کنم و من هم یه اسم باشم نه بیشتر مثل موج یا رنگی از باران که نبودم
بیشتر از شن ریزه ای از کویر زندگی بیشتر نبودم ولی می خواستم قطره ای از دریا باشم که نتوانستم .
دنبال قطره هایی از دریا بودم ولی خشکی من همه قطره ها رو خشک کرد ...
می خواستم با هم موجی باشیم که خراب بشیم سر هر سخره ای دیوانه کنیم همه سخره ها رو ولی اون قدر خشک بودم که هیچ قطره ای و موجی نتونه خیسم کنه ...
گاهی از این که توی این دنیا قدم برداشتم خجالت می کشم نه از کسی از خودم .
از اینکه حرفهای دلم رو به تکه ای از نمک زدم من که شن بودم و خیال اب بودن رو داشتم ...
در هر صورت دیگه نمی خوام پستی توی این وبلاگ بنویسم و تا وقتی که این وبلاگ رو حذف نکردم همه کامنت ها رو می خونم و به همه کامنت ها را جایی که بتونم جواب می دم ...
التماس دعا
این هم اخرین دل نوشته از عاشق باروون ...
دلم باز هم
هوای پاییز کودکی دارد
چه کنم؟
بی نوا
گم شده در اون پاییزی که بود و رفت ...
گم شده در آرزوهایی که سوخت ...
آرزو دارد دلم باز هم
گم شده در گورستان ،آرزو ، بی سنگ قبر ...
گم شده در نا کجا ، آرزو ، بی نشان ...
کاش بودی
کاش تنهایی ،تنها سرمایه ام نبود ...
کاش مشرکم نمی کردی خدای من ...
کاش می گشتی به دنبال دلم ...
دلی افتاده زیر پای رهگزران
کاش می امدی و پیدایش می کردی ...
دیر آمده ای چه دیر امدی
به دنبالش نگرد ...
همان سرخ برگ بی نشان ، جدا از آشیان است
افتاده همان جا ...
زیر پای اون برگ زرد خسته ...
چه انتظار بی هوده ای ...
کاش ...
یا علی ...