نمی دونم چرا این جوری شدم
قبلا تعداد باز دید ها از از خونه خرابه برام جالب بود کامنت ها جذاب بودن حتی از نوشته ای که فقط برای کشوندن صاحب این خونه خرابه به وبلاگ نویسنده هم لذت می بردم ؟؟؟ ولی الان که بعد از مدتها اومدم اصلا همچین حسی نداشتم نمی دونم چرا...
یلدا هم گذشت شب خوبی نبود مثل همیشه نبود فالی نبود یعنی کسی نبود که برام فال بگیره از حافظ من بودم و باز هم تنهایی نمی دونم چرا این روز ها این قدر احساس تنهایی می کنم ؟
در مورد اینکه اون پیر مرد گناه نکردنش توی اون محیط ارزشی نداره این رو بگم که وسوسه گناه هیچ جا ادم رو تنها نمی زاره حتما اون ژپیر مرد هم بار ها خواسته برگرده به زندگی ساده ولی ...
در هر صورت من از این که توی قفس باشم خیلی عذاب می کشم وقتی احساس کنم کسی یا چیزی قفسم می شه و یا باعث میشه من ازاد نباشم به اولین راه مبارزه یه موجود پناه می برم نمی دونم کار خوبی می کنم یا نه ولی همیشه این کار رو تکرار می کنم یعنی فرار می کنم فرار ؟؟؟
سال نو مسیحی هم داره شروع میشه از بچه گی هم من حسی در این مورد نداشتم الان هم هیچ فرقی برای من نمی کنه که الان دو هزار و چندمین سال بعد از میلاد حضرت مسیح هست ...
راستی موقع حج هست همیشه این وقتا این شعر به ذهنم می رسه
آنها که به سر در طلب کعبه دویدند
چون عاقبت الامر به مقصود رسیدند
رفتند در ان خانه که بینند خدا را
بسیار بجستند خدا را و ندیدند
چون معتکف خانه شدند از سر تکلیف
نا گاه خطابی از آن خانه شنیدند
کی خانه پرستان چه پرستید گل و سنگ
آن خانه پرستید که پاکان طلبیدند
...
دو سه روزه این جا برف می باره زیاد هم باریده چند سالی میشد که این جوری برف نیومده بود خیلی لذت بردم وقی داشتم روی برفا قدم می زدم مثل این که توی این دنیا نبودم سفیدی برف همیشه افسونم می کنه جا تون خالی ...
...
یا علی