تبليغاتX
هر کسی هم نفسم شد دست آخر ...؟

اسمون

 چشم نگران و سر پريشان

با دلي سرد و ترسيده

هر چي داره داره ميريزه

دونه دونه هاي برف سفيد مي كنه زمين رو

باز هم مي ترسه كه اين شب بلند تموم نشه ...

مردم شادش كنيد بيدار باشيد و زمين رو روشن نگه داريد

تا توي اين شب بلند اسمون نترسه

يلدا مبارك

شب يلدا

....

انان كه به سر در طلب كعبه دويدند

چون عاقبت الامر به مقصود رسيدن

 رفتند در ان خانه كه بينند خدا را

بسيار بجستند خدا را و نديدند

چون معتكفت خانه شدند از سر تكليف

نا گاه خطابي هم از ان خانه شنيدند

كه اي خانه پرستان چه پرستيد گل و سنگ

ان خانه پرستيد كه پاكان طلبيدند

عید قربان مبارک

كعبه

...

صدایی از ان سوی دیوار

صدایی از دور یا نه شاید از نزدیک

صدایی از دل

صدایی از اسمان شاید

نوایی دل نشین

طرح بوسه ای بر کاغذ

نگاهی خیره بر ماه باشوق

نگاهی بر دیوار با حسرت

اشکی افتاده بر خاک

رویده مریمی تازه در باغچه

گل مريم

....

مشيري و شجريان

 

بگذار ، كه بر شاخه اين صبح دلاويز
بنشينم و از عشق سرودي بسرايم
آنگاه ، به صد شوق ، چو مرغان سبكبال ،
پر گيرم ازين بام و به سوي تو بيايم

خورشيد از آن دور ، از آن قله پر برق
آغوش كند باز ، همه مهر ، همه ناز
سيمرغ طلايي پرو بالي ست كه – چون من –
از لانه برون آمده ، دارد سر پرواز

پرواز به آنجا كه نشاط است و اميدست
پرواز به آنجا كه سرود است و سرورست
آنجا كه ، سراپاي تو ، در روشني صبح
روياي شرابي ست كه در جام بلور است

آنجا كه سحر ، گونه گلگون تو در خواب
از بوسه خورشيد ، چو برگ گل ناز است ،
آنجا كه من از روزن هر اختر شبگرد ،
چشمم به تماشا و تمناي تو باز است !

من نيز چو خورشيد ، دلم زنده به عشق است
راه دل خود را ، نتوانم كه نپويم
هر صبح ، در آيينه جادويي خورشيد
چون مي نگرم ، او همه من ، من همه اويم !

او ، روشني و گرمي بازار وجود است
در سينه من نيز ، دلي گرم تر از اوست
او يك سرآسوده به بالين ننهادست
من نيز به سر مي دوم اندر طلب دوست

ما هردو ، در اين صبح طربناك بهاري
از خلوت و خاموشي شب ، پا به فراريم
ما هر دو ، در آغوش پر از مهر طبيعت
با ديده جان ، محو تماشاي بهاريم

ما ، آتش افتاده به نيزار ملاليم ،
ما عاشق نوريم و سروريم و صفاييم ،
بگذار كه – سرمست و غزل خوان – من و خورشيد
بالي بگشاييم و به سوي تو بياييم ...


فريدون مشيري
 
يا علي  ...

 

+ نوشته شده در 86/09/30ساعت 22 توسط هادی |

ساده است ...

اين روزها
اينگونه ام ،‌ببين:
دستم، چه كند پيش مي رود،‌انگار
هر شعر باكره اي را سروده ام
پايم چه خسته مي كشدم ،‌گوئي
كت بسته ا زخَم هر راه رفته ام
                                    تا زير هركجا

حتي شنوده ام
هربار شيون تير خلاص را 

  
اي دوست
اين روزها
با هركه دوست مي شوم احساس مي كنم
آنقدر د وست بوده ايم كه ديگر
                                     وقت خيانت است

انبوه غم حريم و حرمت خود را
از دست داده است
ديريست هيچ كار ندارم
                            مانند يك وزير

وقتي كه هيچ كار نداري
تو هيچ كاره اي
من هيچ كاره ام : يعني كه شاعرم
گيرم از اين كنايه هيچ نفهمي


اين روزها
اينگونه ام :
فرهاد واره اي كه تيشه ي خود را
                                           گم كرده است

آغاز انهدام چنين است
اينگونه بود آغاز انقراض سلسله ي مردان
ياران
وقتي صداي حادثه خوابيد
برسنگ گور من بنويسيد:
- يك جنگجو كه نجنگيد
                     اما ...، شكست خورد

نصرت رحماني      

يا علي

+ نوشته شده در 86/09/20ساعت 1 توسط هادی |

 

هر دمی چون نی، ازدل نالان، شكوه ها دارم
روی دل هر شب، تا سحرگاهان با خدا دارم
هر نفس آهيست، از دل خونين
لحظه های عمر بی سامان، ميرود سنگين
اشك خون آلود من دامان، می كند رنگين

به سکوت سرد زمان
به خزان زرد زمان
نه زمان را درد کسي
نه کسي را درد زمان
بهار مردمي ها دي شد
زمان مهرباني طي شد
آه از اين دم سرديها، خدايا
آه از اين دم سرديها، خدايا

نه اميدي در دل من
که گشايد مشکل من
نه فروغ روي مهي
که فروزد محفل من
نه همزبان دردآگاهي
که ناله اي خرد با آهي
داد از اين بي درديها، خدايا
داد از اين بي درديها، خدايا

نه صفايي ز دمسازي به جام مي
که گرد غم ز دل شويد
که بگويم راز پنهان
که چه دردي دارم بر جان
واي از اين بي همرازي خدايا
واي از اين بي همرازي خدايا

وه که به حسرت عمر گرامي سر شد
همچو شراره از دل آذر بر شد و خاکستر شد
يک نفس زد و هدر شد
يک نفس زد و هدر شد
روزگار من به سر شد

چنگي عشقم راه جنون زد
مردم چشمم جامه به خون زد ..یارا
دل نهم ز بی شکيبي
با فسون خود فريبي
چه فسون نافرجامي
به اميد بي انجامي
واي از اين افسون سازي، خدايا
واي از اين افسون سازي، خدايا

(جواد آذر)

بر می گردم مثل خودم با حرفای خودم

یا علی

+ نوشته شده در 86/09/08ساعت 1 توسط هادی |

پاییز چه زیباست
مهتاب زده تاج سر کاج
پاشویه پر از برگ خزان دیده ی زرد است
بر زیر لب هره کشیدند خدایان
 یک سایه باریک
 هشتی شده تاریک
 رنگ از رخ مهتاب پریده
بر گونه ی ماه ابر اگر پنجه کشیده
 دامان خودش نیز دریده
 آرام دود باد درون رگ نودان
 با شور زند نی لبک آرام
 تا سرو دلاران برقصد
پر شور
پر ناز بخواند
 شبگیر سردار
 هر برگ که از شاخه جدا گشته به فکر است
 تا روی زمین بوسه زند بر لب برگی
هر برگ که در روی زمین است
 تا باز کند ناز و دود گوشه دنجی
 آنگاه بپیچند
 لب را به لب هم
 آنگاه بسایند
تن را به تن هم
آنگاه بمیرند
 تا باز پس از مرگ
 آرام نگیرند
 جاوید بمانند
 سر باز برون از بغل باغچه آرند
 آواز بخوانند
 پاییز چه زیباست
پاییز دو چشم تو چه زیباست
 سرمست لب پنجره خاموش نشستم
هرچند تو در خانه من نیستی امشب
 من دیده به چشمان تو بستم
 هر عکس تو از یک طرفی خیره برویم
 این گوید
 هیچ
 آن گوید
برخیز و بیا زود بسویم
من گویم
نیلوفر کم رنگ لبت را
با شعر بگویم با بوسه بشویم
 ای کاش
 ای کاش
 آن عکس تو از قاب دراید
 همچون صدف از آب براید
 ای کاش
 جان گیری و بر نقش و گل بوته ی قالی بنشینی
 آنگاه بتو پیرهن از شوق بدری
 از شور بلرزی
 دیوانه همه شوق همه شور
 بیگانه پریشیده همه قهر
 همه نور
 بر بستر من نقش شود پیکر گرمت
 آنگاه زنم پرده به یکسو
 گویم که
من اینجا به لب پنجره بودم
گویی که
 نه ... آنجا
آرام بگیریم
از عشق بمیریم
 آنگاه بپاییز
 هر برگ که از شاخه ی جانم به کف باد روان است
هر سال که از عمر من اید به سر انجام
ببینم که به پاییز دو چشم تو هر آن برگ
هر درد
هر شور
 هر شعر
 از قلب من خسته جدا شد
باد هوس ات برد
 آتش زد و خکستر آن را به هوا ریخت
 من ، هیچ نگفتم
جز آنکه سرودم
پاییز دو چشم تو چه زیباست
 پاییز چه زیباست
 مهتاب زده تاج سر کاج
پاشویه پر از برگ خزان دیده زرد است
 آن دختر همسایه لب نرده ایوان
 می خواند با ناله ی جانسوز
 خیزید و خز آرید که هنگام خزان است
 هر برگ که از شاخه جدا گشته به فکر است
 تا روی زمین بوسه زند بر لب برگی
هر برگ که در روی زمین است ، به فکر است
 تا باز کند ناز و دود گوشه ی دنجی
 آنگاه بپیچند ، لب را به لب هم
 آنگاه بسایند تن را به تن هم
 آنگاه بمیرند
 تا باز پس از مرگ ، آرام نگیرند
جاوید بمانند
 سر باز برون از بغل باغچه آرند
 آواز بخوانند
 پاییز چه زیباست
 من نیز بخوانم
پاییز دو چشم تو چه زیباست
 چه زیباست

نصرت رحمانی

یا علی

+ نوشته شده در 86/09/04ساعت 23 توسط هادی |