طفلي پسرک
دلش پريدن ميخاست...
بيچاره ولي بال پريدن کم داشت
تا توي بساط دوره گردي روزي...
دو بال سياه کرکسي را او ديد...
با ديدن او مرد بساطي خنديد...
گفتش که فروشش همه پايا پاي است....
دندان به نوک
و
مو به پر
و
بال به پا
ميبخشد...
اين ساده پسر ..پاي به بالش بخشيد
بيچاره پسر به بال کرکس که پريد....
تا آخر شب فقط جسد ديد ..همين...
آن شب پسرک دلش دويدن را خواست...
بيچاره ولي...پاي دويدن کم داشت

یا علی