تبليغاتX
هر کسی هم نفسم شد دست آخر ...؟
ترش هست یا شیرین

نمیدانم

گس یا ملس ؟

نمیدانم

اصلا چیزی نمیدانم

من پر هستم از نمیدانم ها و از نمی دانم هایم خوشحالم !!!

خوشحالم که نمی دانم

یک چی را می دانم

نفرین هم مزه داره

مزه ای که نه ترش و شیرین و نه گس و نه ملسه

فقط مزه داره

مزه ای وسیع

مزه ای که همیشه زیر زبونت هست و هیچ چیزی از بین نمیبره

هست تا بی نهایت از صفر...

راستی تازه گی ها چایی خوردی ؟

بو ندارن دیدی؟

دیشب خوابم نمی امد ؟

قهوه خوردم اون هم بو نمی داد

دلم گرفت سیگار کشیدم اونم هم بو نداشت ؟

بيدار بودم ديشب تا سپيده !!!

سپيده هم بو نداشت

شيدا شده ام

ديوانه شده ام ؟؟؟

ديوانگي و شيدايي هم بو نداره !!!

دوش رفتم به در ميكده ...

مي هم بي بو شده

زندگي بدون بو هم لذتي داره

وقتي ادم بوي تعفن رو نمي دونه

بوي تعفن عشق مانده در جايي راكد

چون مردابي گنديده ...

چي دارم مي گم عشق نمي گنده ؟

ولي من گنديدنش رو ديدم

ولي اون هم بو نداشت ...

دعايي شنيدم از دور ولي اون هم بو نداشت

مثل تعفن عشق

قبل از اين نفرين هم بو و هم مزه داشت

تلخ بود و بوي گل زهر مار؟ ميداد ؟؟؟؟؟

الان نه بو داره نه مزه مثل اينكه كارخونه اش خراب شده و بدلي توليد مي كنه

مثل اين كارخونه هاي چيني بدلي و بدل كارن؟؟؟

ديونه نديدي ؟

نديده بودي ديونه هم بنويسه ؟

اولين ادم نيستي شايد اولين بارت باشه ؟

...

بايد امشب بروم ؟

پشت گلي پنهان شوم تا بمانم در پس گلي كه بو داره ؟؟؟

دگر چه خواهي ؟؟؟؟

تموم شدن نوشتن هم بي زمه شده و بي بو  ( پي نوشت)

يا علي

 

+ نوشته شده در 87/03/27ساعت 23 توسط هادی |

سلام

اميد وارم كه ايام به كام باشد و روزگار بر وفق مراد

چند روز است كه مي خوام اين پست رو به سبك روز هاي دور بنويسم ولي قسمت نميشه

قسمت اول اين پست در واقع كامنته براي يكي از دوستام كه بايد توي وبلاگش ميزاشتم ولي به علت ويروسي كه سيستمم داره نمي تونم توي وبلاگ هاي بلاگفا كامنت بزارم و بقيه حرفاهي هست كه خودم با خودم ميگم

كاش واژه ها توان نگاشتن نهايت احساس من را داشت

و يا قلمم توان ان را داشت كه مي توانستم به اندزهء احساسم بنويسد

ولي افسوس كه نه قلم مي تواند حد فاصل خوشحال و غصه را بنويسد نه قلمم توان نوشتن چنين احساسي را دارد...

ولي قلم مي تواند اين چنين ارزوهايم را بنويسد...

اميدوارم و ارزو دارم گلي كه سپردم به رقيبش خوشحال باشد مسرور

و از انتخابي كه كرده هيچگاه پشيمان نشود 

و مي دانم كه رقيبم بهترين انتخابي كه مي تونسته رو كرده وخوشحالي قسمتش شده ...

چيزي بيشتر از قطره اشكي و لبخندي ندارم كه بدرقه كنم راه هر دوشو رو

اميدوارم كه زنده باشن و زندگي كنن

اين قسمت رو با فال حافظ تموم ميكنم كه هرچه بنويسم باز هم كم نوشته ام و حق مطلب رو ادا نكردم...

...

...

دوش رفتم به در ميكده خواب آلوده

خرقه تر دامن و سجاده شراب آلوده

آمد افسوس كنان مغبچه باده فروش

گفت بيدار شو اي رهرو خواب آلوده

شست و شويي كن و آنگه به خرابات خرام

تا نگردد ز تو اين دير خراب آلوده

به هواي لب شيرين پسران چند كني

جوهر روح به ياقوت مذاب آلوده

به طهارت گذران منزل پيري و مكن

خلعت شيب چو تشريف شباب آلوده

پاك و صافي شو و از چاه طبيعت به درآي

كه صفايي ندهد آب تراب آلوده

گفتم اي جان جهان دفتر گل عيبي نيست

كه شود فصل بهار از مي ناب آلوده

آشنايان ره عشق درين بحر عميق

غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده

گفت حافظ لغز و نكته به ياران مفروش

آه از اين لطف به انواع عتاب آلوده

...

و اما ...

يك شب ميزبان دوستانم مهدی و حسین  بودم

ولي باز هم شرمندگي ميهان نوازي را مثل هميشه يدك مي كشم تا شرمنده باشم از عزيز دوستانم

وو از اينكه نتوانستم انچنان كه شايسته وجود شان بود پذيرايي كنم از عزيز مهمانانم

واينكه مي خواستم اين اخرين پست وبلاگ باشه ولي به سفارش دوستي فعلا اين مسير و به پايان نميرسونم و شايد مسير اين وبلاگ رو عوض كنم و ديگر اين چنين نباشه كه تا الان بوده و تغييري در كل وبلاگ به وجود بياد يا اينكه چو بوده ادامه داشته باشه

در هر صورت اين هم يكي از دست نوشته هاي( هرچند تكراري ) خودم براي پايان اين بخش اين پست

...

مرور می کنم

زندگی را

بودن را

دوست داشتن را

خواستن را

عشق را

آرزو را

توانستن را

حتی تنفر را

یادم رفته

طعم ِ نفرت ، عشق ، آرزو و زندگی ...

با آخرین سیگارم

دوره می کنم زندگی ام را

زندگی فنر وارم را

که همیشه گشته ام دور محوری

بی آنکه از محور دور شوم یا نزدیک

فقط سرگیجه ممتدی در وجودم ایجاد کرده

بسیار عمیق

به اندازه تمام دقیقه های زنده بودنم

چه چرخیدن بی هوده ای

تمام انرژی وجودم زخیره شده

تا شاید روزی بتوانم از این محور زندگی

با جهشی بلند

به اندازه تمام ثانیه های زنده بودنم

جدا شوم و اوج گیرم و

پرواز کنم

شاید به اندازه هزارمی از ثانیه

شاید باز هم اسیر محوری

دیگر می شوم؟؟؟!!!

و باز هم شروع سرگیجه ای دیگر ... ؟؟؟

آخرین جرعه دود سیگار

فرو می رود و سرگیجه ام را بیشتر می کند

و در فضای تاریک اتاق محو می شود

من می مانم و سرگیجه ای ابدی ...

...

یا علی

...

 

 

+ نوشته شده در 87/03/12ساعت 0 توسط هادی |