سلام
من می تونم ادعا کنم که هیچ قول خلافی نداشته ام
شاید تخیری کرده باشم
ولی انجام دادم
نه ؟
می دونی تو دنبال چی هستی ؟
دنبال چرای انجام نشدن خواسته تو بوده از طرف من
هیچ کاری چرا نداره
چرا چیزی نیست
وقتی میشه هر چرا رو با چون ، مخلوط با اشک و نفرین میشه پاسخ داد
چه ارزشی داره ؟؟؟
جدی ترین کاری که می تونی انجام بدی اینه که
کمی بیشتر فکر کنی نه زیاد به اندازه یک صدم حجم مغزت
می دو نی به چی می رسی
اشتباهات
مکرر زندگیت
من که فیلسوف نیستم
یه آدم هستم
من هم محتاجم
محتاج هر چیزی که شما بهش نیاز دارید
افلاطون که نیستم
نمی خوام همه خوش بختی و بد بختی هام رو بنویسم
می خوام کتاب زندگی من رو خودت بخونی ؟؟؟
می دونی
درد بزرگ من چیه ؟
اینه که هیچ وقت
نتونستی بشناسی
من
رو
الان
هم
مثل کرم ابریشم
توی زندگی خودت پیچیدی
و
هیچ نوری نمی تونه
تو رو از این پیله
نجات بده جز خودت
ولی چی کار می تونی بکنی
وقتی
که در همین
پیله گرفتار شدی
راهی جز دروغ
جز نفرین
پیدا نمی کنی
هر قدر دلت می خواد من رو نفرین
کن
جای دوری نمیره
همین نزدیکی هاست
داشته باش
نوروز نزدیکه
امروز داشتم پیاده رو رو نگاه می کردم
همه با سرعت حرکت می کردن
و هر پدری
خریدی هاش رو توی نایلکس هایی با تبلیغ های مغازه و ها و مارک های مختلف
با سرعت می گذشتن
و هیچ کس دختر کبریت فروش رو نمی دید
بهتر نیست دور و بر مان رو بهتر ببینیم ؟
چند تا دختر یا پسر کبریت فروش می شناسید ؟ اطراف خودتون
فرا موششون نکنید ؟
همین
بیشتر نمی تونم بگم
...
یا علی
باز هم شوریده ام
نگران نباشید
هنوز با اون چیزی که ما بهش می گیم دیوانه گی فاصله دارم
کاش به دیوانه گی رسیده بودم
می دونید چرا ؟
چون من فکر حال کسی رو نمی کردم
همه به فکر من بودن ؟؟؟
یه دوست یا علی آخر هر نوشته رو تحصین میکنه
می دونید معنیش چیه ؟؟؟
نه
نه
نه
معنیش اینه که
من هر چیزی که گفتم هیچی
یا علی رو عشقه
عشقه
مثل بیابون
مثل
خشک رود
مثل جستجوی کسی در کوه باشی و
علف پیدا کنی
میخوام چیزی بنویسم
بنویسم
چنان
که
دلپذیر نباشد
برای کسی
که نمی تواند
دوره کند
بودن
ما بین
جنون
و عقل را
کفر
و ایمان
را
............
نت می رو می شناسید ؟
می
یعنی
همون چیزی که
هم
پس
و
هم
پیش
خودش
رو
به ایمانی
دور دست
به فاصله های
یک
پرده
و نیم
پرده
شهادت
می دهد
...
می دونیم
صفحه نت
عدد هشت
دست
راست است
یا چپ
...
من هم نمی دونیم
خسته شدم ؟
نه دیوانه
هم
خسته می شود؟
عزیز دوست
ای عزیز
امد
شبی برهنه ام
از در
که
چو روح آب
در سینه اش
دو
ماهی
در استا نه در یا و علف
دونه
گی
می خوام
به انتظار
قاب خالی
و ارز
گنجی
بایسته
و آز انگیر
سپیده دمی
بارانی
که تبرک
نامت
را
در شب
و
روز
به دوره
می نشاند ما را
اگر
باشد
جز
من
کسی
تا
ما شویم
می ر فا دو
من ابگیر صافی ام
اینک
به سحرعشق
از برکه های ایینه راهی
به
من بجو ...
همین
یا علی
زندگی یه جنگه می دونید ؟
جنگ میادن کم و زیاد
بد و خوب
سواد و سفید
همه مقابل هم قرار می گیرن
گاه دو دوست
گاه خود من و من خود
همه
جنگی و ستیزی زیرکانه رو کنار همه ابزار های
ممکن
به رخ هم می کشند
گاه
البته بد ترین نوع ستیز
میان دوستان
جنگ لفظیست
خیلی از اوقات که از زندگی من گذشته
دوری کرده ام از سفسته بازی
چون پایان نداره
هر کسی جدال رو شروع می کنه برنده است
به نظر خودش
در حالی که حتی نتونسته
زیری را از زبر شنونده تغییر داده باشه
من
قصد پادشاهی بر دیار پروانه نداشته ام
که از بازی با الفاظ
و از این اقسام
برنده باشم
از بازنده ترین
فرزندان آدم هستم
که کاری که در دنیای واقعی توانایی انجامش را دارم
را نتوانسته ام انجام دهم
چه رسد به مجازی زندگی پر دروغ
کی توانسته ام خواب پروانه ای را تعبیر کنم ؟؟؟
که بخواهم ادمی زاد را تعبیر خوش بگویم در واقعیت
دوستی عزیز از من که همه گناهم ... که
فکر می کنم که آسمان فردا صاف است و هوا خوش است
و قدم خواهم زد و خواهم رفت تا آن دور ها ...
آدرس میل می خواد
عیبی ندارد صدای باغ و صدای همسایه
و
زندگی جاریست بی هادی
بدون هادی
فاقد هادی
فکر می کنید
جریان زندگی می ایستاد ؟
نه
کند می شود ؟
نه
حتی لحظه ای عزیز دوستان حتی مخصوصا در این مجازی در زندگی حس هم نمی شود ...
دوست عزیز
خالصانه
خواستم
تا
به اندازه من
گناه
را
هر دو
به دوش کشیم ...
می خواهم سیگاری را روشن کنم در ازل و خاموش کنم در ابد
تا دستی خالی نداشته باشم
من راه خانه ام را گم کرده ام ؟؟؟؟؟؟؟؟
در ارتفاع بیشتر از دو هزار متر از سطح دریا ی آزاد بالا تر باشید ووو
در اسفند ماه بارون بباره فکر می کنید من زنده ام ؟
جایی که در نیمه سومین ماه سال برف به اندازه ادمی بر زمین می ریخت
آیا من زنده ام که باران چله اش را می بینم
آیا آخر الزمان نیست ؟؟؟؟
بوی نان وقتی بوی کپک
شکل سنگ چین کنار جاده چون سیمان و ...
می خواهم فکر کنم
به دود
ترانه
لچک
طعم رقیق چای
کتاب کودکان
تشنگی
در اتاق
خواب باران
پاییزی نیامده
بوی حنا
هفت سالگی
هفت سین
به بوی ریحان
چلواری سفید
و طعم قند
و به چار چوب رسوا ترین رویا ها
آی ای دوست
می خواهم
ساده باشم
سوال بی جواب ندانم
امروز و روز و حال و
می خواهم هیچ ندانم از
عالم زر
یا عالم ضر
و یا عالم ظر
نمی خواهم بدانم
می خواهم
چون تو
بخوانم و گیچ شوم
و لقبی به زیبای
دیوانه دهم نویسنده را
نمی ترسم
از هیچ نمی ترسم
منتظرم
منتظر
عزیز دوستم ( ازراییل ) عزیزم
در انتظار یک کلمه از اویم
که بگوید که بیا
حتما به سر خواهم دوید
به یک کلامش ...
خواب هایم را برایش خواهم گفت
خوابهایی که مادر بزرگم گفته برای کسی نگویم
برایش در راه خواهم گفت
خواهم گفت روزی برای کسی
شاید مادی نباشد چون من
...
باز هم نمی ترسم
تا آخر دنیا
...
این ادرس ایمل من هست
اگه میلی و بی میلی و تکفیری داشتید
گوش خواهم کرد
ولی قول پاسخ گویی نمی دهم
چون
اگر عمری با من بود
چنان از کنار زندگی می گذرم
که نه پای آهوی بی جفت بلرزد
نه این دل نا ماندگار
همین
می دانم بی هوده می نویسم
دیگر نمی خواهم
همین
یا علی

میدونید فاصله عشق با نفرت چه اندازه ای داره ؟
یا کفر با ایمان ؟
یا عقل و جنون ؟
یا زندگی و مرگ ؟
و یا هر خوب و بد در نظر هر عاقل ؟
به اندازه تار مویی
من نمی گم از هر چه بزرگی بخونید به این مطلب می رسید
...........................................................................................
قدیما
قبل از دوره چت و اینترنت و بلاگ نویسی
می گفتن :
اون روی سگ من رو ندیدی
حالا این چیزی های که نوشتم او روی سگ بلاگ نویسی بود
معذرت می خوام امید وارم هر کسی از نوشته های من زره ای کینه داره در قلبش
من رو حلال کنه
...
این سه نقطه از را که گذاشتم رو نمی تونم بنویسم
می دونید با اتحاد های ریاضی می شه نتیجه گرفت که دو ضرب در دو می تونه پنج باشه ؟؟؟
این همون سه نقطه است
از این عذر می خوام که سعی کردم روی کسی و یا شخسصیت کسی قرار گیرم که همیشه براش احترام قایل هستم
و اون شخص باید منو ببخشه
شاید این آخرین باری باشه که یک لولی دویانه میشه
شاید ...
پست قبلی رابی منت به احترام عشقی که میان مرسا و همسر عزیزش ابراهیم عوض کردم
چون صداقت از تمام حرفاش برای من دروغ گو چون قطره ای که از کوزه تراوش می کنه قابل لمس بود ...
مرسای عزیز تشکر می کنم
کاش همه کسانی که در کنار سفره عقد اجازه از بزرگتر ها شون می گیرن
از دلشون هم اجازه بگیرن
و همه
وجدان آگاهمون ( آگاه ) رو قاضی کنید
تا دیگران رو
متهم نکنیم
شاهد دروغ گویی های گناهانمون
همین
حلالم کنید
ای لولیان ای لولیان یک لولیی دیوانه شد
طشتش فتاد از بام ما، نک سوی مجنون خانه شد
میگشت گرد حوض او، چون تشنگان در جست و جو
چون خشک نانه ناگهان در حوض ما ترنانه شد
ای مرد دانشمند تو دو گوش ازین بر بند تو
مشنو تو این افسون که او زافسون ما افسانه شد
زین حلقه نجهد گوشها کو عقل برد از هوشها
تا سر نهد بر آسیا، چون دانه در پیمانه شد
بازی مبین بازی مبین اینجا تو جانبازی گزین
سرها ز عشق جعد او بس سرنگون چون شانه شد
غره مشو با عقل خود، بس اوستاد معتمد
کاستون عالم بود او نالانتر از حنانه شد
من که ز جان ببریده ام چون گل قبا بدریده ام
زان رو شدم که عقل من با جان من بیگانه شد
این قطره های هوشها مغلوب بحر هوش شد
ذرات این جان ریزها مستهلک جانانه شد
ای آتش آتشنشان این خانه را ویرانه کن
این عقل من بستان ز من بازم ز سر دیوانه کن
خامش کنم فرمان کنم وین شمع را پنهان کنم
شمعی که اندر نور او خورشید و مه پروانه شد
مولانا
یا علی